تبليغاتX
maryam


maryam

دلم گرفت از:
آشوب
از تلويزيوني که کاملا يک طرفانه قضاوت مي کند
از مردمي دوباره با ديدن اين تصاوير يک جانبه خام شدند و به خيابان ها آمدند
کاش بودند کساني که به اين مردم ساده دل آگاهي ميدادند
ما به خيابان ها آمديم اما آنان از ما نبودند
آنان کساني ديگر هستند
کاش  اين تلوزيون  کاملا يک جانبه ما را نشان ميدادند
موج سبز فقط از افراد پوچ بي هدف تشکيل نشده ما خواهانه آزادي هستيم اما آنان از ما نبودند
چرااااااااا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا تنها کساني را که کاملا از لحاظ ظاهر بي دين نشان ميدادند را نشان دادند
چرا فقط از اول تا آخر يک  سري صحنه هاي تکراري را نشان دادند
چرا اجتماع بزرگ  مردم  را نشان ندادند
چرا آن موقع که خيابان وليعصر را گرفتند و در تمام خيابان وليعصر موجي سبز ايجاد شد را نشان ندادند
چرا ما را نشان ندادند
باور ندارند که افرادي که کاملا از لحاظ  ظاهري  مقيد هستند از آنان نباشند ميسوزند
بسوزيد تا از بين برويد.
من دلم به حال اين مردم ساده دل ميسوزد دلم به حال ميهنم ميسوزد که گرفتار دولتي خود جانبه و کاملا طاغوتي شده است
به اميد فردايي روشن
نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 14:32 توسط | |

سلام تنها چیزی که تو زمزمه ها آزارم داد این بود :
منتظری آزادیت مبارک
سلام بر حکومتی که مردمش از آن بیزارند
سلام بر دیکتاتوری که به نام آزادی مردی را به خاطر هم عقیده نبودن سی سال محبوس کرد و حال از او به نام مرجع عالیقدر یاد میکند
روزی این مشتهای سبز به خون عاقشته خواهد شد و پرچم آزادی برافراشته خواهد شد آن روز است که
میگوییم :
خدا حافظ ای کسی که تمام حکومتت لبریز دروغ بود
خدا حافط ای مردی که با نام علی مردمی را دور خود جمع کردی
خداحافظ خداحافظ.............
نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 22:48 توسط | |

چقدر تلخ بود کاش هیچ وقت تجربش نمیکردم با احساسات خودم بازی کردم دل به کسی داشتم میبستم که اصلا ارزششو   نداشت واااااااااااااي خدايا چرا اين کارو کردم از خودم بدم مياد از اونم بدم مياد اما از خودم بيشتر که چرا داشتم  بهش اعتماد ميکردم نزديک بود قضيه جدي شه ..........................................
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي فکر کن اگه جدي ميشد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!ديگه زندگيم از بين مي رفت آيندم تباه ميشد سياه ميشد  فکر بد نکنيد داشتم ازدواج ميکردم البته با يه نفر که ارزش دوست داشتن رو نداشت با يه نفر که بعد از از يه هفته دوستي و دو بار با هم بيرون رفتن  اسم ازدواج رو آورد و فقط ميتونم بگم خدايا شکرت که انقدر دوسم داري که نزاشتي آيندمو خراب کنم
نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 22:28 توسط | |

نمیدونم چرا دوباره یه اشتباه بزرگ کردم

به همه چیز فکر میکردم الا این یه موضوع

کاش هنورم تو خیالم بودم بعضی وقتها تو رویا بودن بهتره برای من چون واقعیت یه چیز دیگس

کاش به این راه نمیرفتم الان تو نیمه ی راهم نه راه پس دارم نه راه پیش

هنوز هیچ چیز معلوم نیست و فقط تنها چیزی که وجود داره یه مشت خیاله

من این ها رو تو ذهنم پرورش دادم و برای خودم بزرگش کردم نباید این کار رو  میکردم مثل خیلی نباید های دیگه

اشتباه پشت اشتباه 

سکوتش بهمم میریزه  عذابم میده..........

بازم پاییز خودش رو تو زندگیم نشون داد چه پاییزی بود  زندگیم با وجودت پاییزی شد

کاش امروز تو این برف پاییزی میتونستم بیام پیشت و بهت بگم اگه دوست داری:
 

رنگ شلوارت رو با کفپوش برفی زمین ست کنی

اگه دوست داری اونی که دوست داره باهات لحظه ای رو زیر دونه های سفید برف سر کنه تا شاید بتونه جرات گفتن دوست دارم رو پیدا کنه

یه قدم تو این  زمین به این بزرگی یه قدم مثل همه ی قدم هایی که میزنی  باهاش بزن

چه کنم که نمیتونم حتی یه بار این حرف های توی دلم رو بهت بزنم آخر تنها چیزی که برام میمونه یه حسرته.....

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 21:19 توسط | |

می گویند فاصله نمی تواند مانعی بین دو قلب باشد بلکه یادآوری زیباییست از اینکه عشق واقعی تا چه حدی می تواند

نیرومند باشد

یعنی عشق من واقعیست ؟

باور نمی کنم  من مریم وعشق !!!!!!

واقعا چه تفاهم بین من و عشق وجود داشت که عاشق شدم

از ته قلب عاشق کسی شدن به تو قدرت می دهد عشقت به من قدرت داد باور نمی کنم عشق به دریا به من قدرت داده

است قدرت زنده بودن قدرت امید امید به آینده و............

سرمایه عمر آدمی یک نفس است


این یک نفس از برای یک هم نفس است


گر با هم نفسی نفسی بنشینی


مجموع حساب عمر همان یک نفس است

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 21:22 توسط | |

مثل تموم عالم حال منم خرابه خرابه

مثل تموم وقتا وقت منم تو خواب تو خوابه

یادی نکردی از من دنیا برام سرابه

داد میزنم که ساقی می خونه بی شرابه

آره مهستی زود فراموش شد امروز داشتم یکی از شعراشو گوش می دادم یه هو یادش افتادم

فکر کنم این ترم دیکه از شاگرد شدن خبری نباشه چون اصلا حال درسیدن ندارم

ساعتم را دوباره نگاه کردم  به یاد آن روز های با تو بودن لبخندی زدم اما باز لبخند از روی لبم پاک شد خودم پاک شدم با نبودت

دنیا برایم پاک شد

تو نبودی یادت بود یادت بی روح شده  دریای وجودم دیگر طوفانی نیست

هر موچ دریا با بودنت برایم امیدی بود 

حال دریا آرام گرفته دریا در قلبم خشک شد

باور نمی کردم اما حقیقت این بود

دیگر هر روز صبح آفتاب دریای من طلوع نمی کند

دیگر نور خود را روی امواج سهمگین دریا  همچون تیری در قلبم رها نمیکند

کاش دریایی نبود تا این دل ساده روزی را با او سپری کند کاش موجی نبود تا قلم را با هر بار آمدنش به لرزه در آورد تا برایت

بنویسم کاش تو نبودی

دریا
عشق کودکانه ی من

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 22:17 توسط | |

سایه ی سنگین شب قلبم را احاطه کرده است نمیدانم شاید.................................

 اگر شبنمی روی ایوان تنهایی من جای گرفته باشد آیا توان تنهایی این دل خسته را دارد آیا میتوان در این غروب بی کسی باز

باران را با عشق نظاره کرد

دلم سرد است و روحم خسته زندگی تاریک

امید لای دیوار های ماتم زده ی قلبم پنهان و  من بین این همه خستگی در اتاقی تنها سایبانی ساکت امیدی ناامید قلبی که

در میان توری از دلتنگی محبوس شده است به نوری بی نور دل خوش کرده ام

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 15:59 توسط | |

هورااااااااا...............................

اول شدم بالاخره نتايچ اومد اول شدم  شاگرد شدم باورم نميشه ولي شاگرد شدم حال بعضيا رو هم گرفتم هورااااااا

خيلي خوشحالم اما از نگاه بقيه بچه ها خوشم نمياد

فکر نميکردم  براي بچه ها انقدر شاگرد شدن اهميت داشته باشه جالبه نه مثل بچه هاي ابتدايي؟؟؟؟!!!!!!!

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 13:53 توسط | |

امروز یه ذره حالم گرفته نمیدونم چرا این وبم شده یه جورایی همدم تنهایی من

الان تنهام تو دانشگاه اینم یه جورایی گذروندن وقته .............

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست

                                                      ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست

مرا در اوج می خواهی تماشا کن تماشا

                                                      دروغ این بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن

در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال من

                                                     همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها

گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم

                                                      به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم    

امروز دیدمش دوباره .....کاش نمیدیدمش اونم بهم نگاه میکرد زیاد....

بازم شروع شد وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای............................

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 11:43 توسط | |

تولد تولد تولدت مبارک

 عاطفه جون دوست عزیزم تولدت رو بهت تبریک میگم در چنین روزی بیست سال پیش گلی شکفته شد و آن گل تو بودی

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 0:12 توسط | |


Design By : Night Skin